احمد احمدى بيرجندى

105

مدايح محمدى در شعر فارسى ( فارسي )

بود اندر حريم روضهء قدس آشيان او * فلك زوّار و خور سيّار و شب عطّار و مه مجمر غبار درگه او را كند روح الامين سرمه * تراب مقدم او را كند حور جنان عنبر نگرديدى وجودش گر سبب مر آفرينش را * بماندى آدم و حوا به صحراى عدم اندر بود بر قامت و فرق و رخ و پيشانى قدرت * قبا از « فاستقم [ 6 ] » تاج از « لعمرك [ 7 ] » الضُّحى [ 8 ] در خور براى امتثال حكم او پيوسته برگردون * برآيد ماه از مشرق گهى فربه گهى لاغر به يك دم از محيط ارض تا فوق السما رفته * گه رجعت بُدى گرم از وجود صاحبش بستر [ 9 ] به عمر نوح و دور چرخ و طول دهر و سال و مه * نگنجد شمسهء اوصاف او در حدّ عدّ و مر اگر آرى به كف تو دامن عجز و قصورت را * بود « لامع » همان اولى همان انسب همان بهتر خداوندا به آب روى مه سيماى « قم فانذر » [ 10 ] * كه در نعتش بود دايم زبان الكن خرد احقر متاعم نيست در دكان بجز جرم و گنهكارى * به لطفت كن خريدارى فانت اللّه يا اكبر